X
تبلیغات
درهم وبرهم ازدنیای من

همیشه لحظه هایی هستند که دلم برای تو تنگ می شود....من نام این لحظه هارا گذاشتم ......همیشه

مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت  برای دکتر تعریف کرد.دکتر گفت به فلان سیرک برو  انجا دلقکی ست انقدر تو را می خنداند  تا غمت از یادت رود.مرد لبخندی زد و گفت:من  همان دلقکم.
+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 10:8 نويسنده شیما

روزی مجنون از سجاده ی مردی عبور کرد مرد نمازش راشکست و گفت مردک درحال رازونیاز باخدا بودم توچگونه این رشته رابریدی‏ مجنون گفت عاشق بنده ای هستم وتورا ندیدم  و توعاشق خدایی و مرا دیدی
+ تاريخ پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 15:40 نويسنده شیما |

دیگه هیچ وقت ساعت ۷ تکرار نمیشه.........که بیایم پیشت.....

ای روزگار

دیشب اولین شبه بی تو بود.......من گریه می کنم.....تو می خندی.....خدا دستاتو گرفته

دسته منم از آسمون کوتاست

و

می ری.....

خیلی دلم برات تنگ میشه...خیلی

""""""""""""از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب؟

شاید تو می خواهی مرا درکوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها زیر درخت شب

می جویم اما نیستی در هیچ جاامشب

ای ماجرای شعر و شب های جنون من

آخرچگونه سرکنم بی ماجرا امشب؟

هرشب صدای پای تو می امد از هر چیز

حتی زبرگی هم نمی آید صدا امشب

حال سایه ای دیدم شبیهت نیست...اما حیف

ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

گشتم تمام کوچه ها را یک نفرهم نیست

شاید که بخشیدند دنیا رابه ما امشب

طاقت نمی ارم توکه می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی توتا امشب

ای ماجرای شعرو شب های جنون من

آخرچگونه سرکنم بی ماجرا مشب؟ """""""""

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 11:9 نويسنده شیما

یه ادمی که از خودش پلیدتروکثیف تر و جنایت کار ترنبودوبسیار شرو فتقنه بود بسیارشر

یه بار سره کوچه به خودش گفت بابا من که این همه کثافت کاری کردم...جنایت کردم...قتل و فتنه کردم

پ این شیطون کجاست این ابلیسی که می گن کجاست؟آیا اون واقعا می تونه از من بیشتر فساد بکنه؟

کجاست ای شیطونی که می گن؟

درهمین موقع یه پیرمردی با عصا اومد گفت که:با...با...بامنی؟

گفت: تو کی هستی؟

گفت:م....م....م ابلیسم

گفت :تو؟...پیرمرد زپرتی؟

گفت اره م....م....م ابلیسم...چی...چی می خوای؟

گفت:ببین ...من این همه فساد کردم...جنایت کردم...دزدی کردم....قتل تجاوز...به ناموس مردم

همه...همه...همه...می خوام ببینم توچه غلطی می کنی!که همه ی مردم تورو لعن می کنن

گفت:مردم...پی...پی...پیله ی بی خودی کردن به م...م....من

گفت:میای یه شرطی باهم ببنیدم؟...یه مسابقه؟...توفساد...یه ماه وقت میذاریم توبرو فساد کن منم

میرم فساد می کنم..اخر ماه بیایم اینجا ببینیم کی برده....

ابلیسم قبول کردو این آدم رفت

این ادم رفتو با اون سیاست هایه خاصی که داشت به عنوان یک ادم قدرتمندواهل نفوذ توی

 کشورها رفت شروع کرد بین دولتمردها و روسای طایفه هاو محلات و اینهابه فتنه افکنی

این قومو به جونه اون قوم انداخت این ملتو به جون اون ملت این منطقه رو به جون اون منطقه

فساد تباهی فحشا

میلیاردها میلیارد اموال از بین رفت میلیون ها نفر بی خانمان شدن میلیون ها نفر تباه شدن میلیون ها

 زندگی و آبرو از بین رفت

پایان ماه بایک طومار وسیع اومد سره کوچه منتظر شد ابلیسم اومد...لنگون لنگون داشت میومد

ابلیس بش گفتکچه...چه...چه کردی...تو...تو

گفت سره ای طومارو بگیر

او رفت سره کوچه و اینم این وره کوچه

گفت تمام این جنایتارو من انجام دادم.توهمی یه ماه

ابلیس گفت:د...د...د....درود برتو

بگو ببینم توچه کردی؟!

گفت:وا...والاما...موقعی که ..تو ....تواز اینجا رفتی..خدافظی کردی...دیم...یه....یه د...دختری داره از

تو..توکوچه رد میشه...یه پسری هم داره از اون سرمیاد

تویه ای پسره یه وسوسه ایجاد کردم که ع...علاقه من بشه به ایـ دختره

تا ۴-۵روزه ا...ا...اول ایـ پ...پ...پسره و ..د...دخرته تو ایـکوچه رد میشدن پ...پسره ح..ح...حواسش به

 ایـ...د...د...دختره جلب...ش...ش...شده بود

ایـ ۵روزه اول

۵...۵رزوه دوم پ...پسره رو تشویق کردم...وسوسه ش کردم ک ...ک...که با..د ...د ...دختره صحبت بکنه

د...دختره...م...محل...ن...نمیذاشت

۵...۵....۵روزه سوم...پ...پ...پسره رو وادار کردم که یه ..نا...نامه بنویسه خیلی..با عرفان و ابیات و

عشق..ب...ب...بده به د...دختره.....د...د...دختره...نا...نا...نامه رو گرفت...خدون..خو..خو..خوشش اومد

از پ...پسره....

ایـ ۱۵روز

۵..۵...روزه چهارم...پ...پ...پسره اجازه گرفت..از..د...دختره که همین طوری که د...دختره قدم میزنه

تو را..با..باش صحبت کنه

دختره هم بش...ا...اجازه داد

۵...۵...روزه پنجمم ...پره رو ...وا...وادار کردم  که با...د...دختره ..برن سینمااونجا همین جور که ساندیسو

اینابردن ....توتاریکی انگشتشو بگیره توی دستو اینها...

دختره هم بش را راه داد

۵روزه اخرهم  پ...پسره همش اصرار می کرد..به...به ..دختره که جایی باهمی بریم یه پارکی...جایه

 خلوتی..دختره یه پارکی هم باهاش اومد

تادیروز که یه فضا و خونه ی خالی برا پسره پیداشد

امروز پسره رو وا...وا...وادار کردم که د..دختره رو بش بگه بیاد خونه مون خالیه یه سری بزن

دختره هم  مخالفت می کرد تا همین یه..یه ساعت پیش که رفت

پسره همین چند لحظه پیش کارشو ساخت

بش گفت:خاک برسرت من رفتم ایـهمه فساد کردم جنایت کردم..تباهی و نمیدونم ادم دزدیو...

توا خاک برسرم همش درگیره یه پسر و یه دختر بودی سره کوچه که این قضیه رو ایجاد بکنی؟

ابلیس بش گفت که آ..آخه تو ن...ن...نمیدونی قربونت برم....کا...کاره من همینه........

من همین که ب...بتونم..ا...از یه...د...دختر ویه پ...پسری یه ت...تخم حرومی مثه تو رو ایــ...ایــجاد بکنم

او خودش بقیه ی کارو می کنه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ تاريخ جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 15:12 نويسنده شیما |

همهــــ دربعثتـــ ذراتــــ هستیمــــ 

همهـــــ پیغمبر بذاتـــــ هستیمـــ

بشر ائینهــــ دار بیــــ ثباتیــــ ستــــ

وگرنهـــ دانشـ تو حید ذاتیــ ستـــــــ

خدا جز خاکـــــــ ماواییــــــــــــــ ندارد                 

جهانـــــــ غیر از خدا جاییــــــــــ ندارد

خدا در لابهـــ لایــــــ لا مکانــــ استـــــ            

خدا مثلهــــ حقیقتــــ بیـــ نشانــ استــــ

خدا در گلــــ خدا در آبــــ و رنگـــ استـــ         

خدا نقاشـــ اینــــ جمعـــ قشنگــ استــــ

خدا یعنیــــ درختانـــ حرفـــــــــــــــــ دارند              

 شقایقـــ ها درونیــــــــ ژرفــــــــــــ دارند

خدا سرچشمهــ یــ لیلـــ النهار استـــــ        

خدا معراجـــ شبنمـــ در بهار استــــــــــ

خدا ذاتهــــ گلـــ و ذاتـــــ قناریستـــــــــ                  

خدا اثباتــــــــ بارانـــــــــ بهاریستـــــــــ

خدا را میــــــ توانـــــ از فلسهـــ فهمید               

 خدارا در پرستشــــ میـــ توانـــــــ دید

خدا در باطنـــــــ آباد شرابـــــ استـــــ                 

خدا در قعر چشمانـــ تو خوابـــ استــــ

خدا در هر نظر ائینهـــ یـــ ماستــــــــــ                

همینـــــ حالا خدا در سینهـــ یـــ ماستــــــــــــ

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 19:28 نويسنده شیما

۱

تویی که همزاد منی

به من بگو خونه کجاست؟

مرزه میون من و تو

کجای این پنجره هاست؟

به من بگو خونه کجاست تو این شبای توبه تو؟

ریشه ی دلتنگیه ما

توی کدوم خاکه؟.... بگو

کنار تو دریای ام

که از شبو طوفان جداست

هرجا منو تو باهمیم

گستره ی خونه ی ماست

دوره منوعطرخودت

حصاری از رویا بچین

خونه همینه...نقطه ای

فراتر از خاکو زمین

تویی که همزاد منی

به من بگو خونه کجاست؟

مرزه میونه منوتو کجای این پنجره هاست؟

۲

چشماتو ببند اروم

دستاتو به من بسپار

فرصت بده عاشق شم

لبخند بزن یکبار

از وقتی طلوع کردی

غرقم تو هوای تو

فرصت بده این خورشید

پرپرشه به پای تو

اغوشه تو دنیامه

نازدونه گله بادوم

سرمامو تحمل کن

اروم بخواب...اروم

باتو همه تکراه

بیداریه اتیشم

امابدونه تو هرثانیه کم میشم

چشماتو ببند اروم

دستاتو به من بسپار

فرصت بده عاشق شم

لبخند بزن یکبار

۳-حرف های منـــــــــــ برایــــــــ------تــــــــــــــــــــــــــــــو

اومرده است اوپشت ابرها و ثانیه ها....مادرم سیب میچید وقتی خبر مرگش را به اودادند

سیب از دسته مادرم افتاد وکمرش شکست...

اومرد وقتی من داشتم یادمی گرفتم چهره اش را از برشوم.....واورفت

می ترسم چهره اش ازخاطرم پاک شود

وقتی رفت دستان زمین گرم بود و جگراسمان داشت می سوخت

چرا اسمان به زمین نیامد؟

چراباران نبارید؟....چرا خدا مرا دوست نداشت؟....چرا کاری نکرد من هم دستانش را بگیرم؟

چرا کاری نکرد دله دنیا بشکند؟....چرا زمین را نبرد؟...مردم شهر را نبرد؟....عروسک های خواهرم را

نبرد؟...مرا نبرد؟....چرا اورا از من گرفت؟.....چراااااااااااااااااااااااا؟....چرا من اینقدر دلتنگ اوهستم؟...چرا خدا

 مرا دوست ندارد؟...چرا اجازه داد اوبرود؟

ومن می ترسم

که سیب از دستم بیفتد.....

 

 

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 11:26 نويسنده شیما |

 این یه نامه ست.....به خدا......توی این روزای عزیز .....اگر احیانا" کسی از این جا گذشت و خواست چیزی بگه بنویسه می ذارم ادامه ش.....اگرم نه....خودم یه تنه حرفامو به خدا می زنم....

من از این پنجره ی نیمه باز سکوته دلگیره این جاده ی تاریک را نگاه می کنم
میان دستان سردش پرسه می زنم
تورا می جویم
خسته تر از همیشه....بی صدا.....
وتو عاشقانه تر از لحظه های پیش....روزهای پیش.....سال های خیلی دور....
مرا می خوانی.....چرا؟...
چرا هنوز هم مثل قبل دستان تو پناه خستگی ها...دلتنگی ها...اشک هاو غصه های من است؟....
چرا هنوز این جایی؟....چرا وقتی درمیان لبخند هایم فراموشت کردم تو از ان بالا  برایم خوشبختی رقم زدی؟....تابیشتر بخندم.....وبیشتر قدرت را ندانم.....
من این گونه ام.....بی معرفت......کسی که هنوز هم خدای مهربان و رحمان خود را نشناخته...کسی که وقتی به تونیاز دارد کشان کشان به سویت می اید اما وقتی همه چیز خوب است برای ندیدنت هزار بهانه می آورد.....
ازمن چه دیده ای خدای من؟......من چه کردم که با من این چنین می کنی؟......

از منی که هزار بار رفتم و دوباره با سری پایین انداخته برگشتم برگشتم با چشمانی ملتمس. گاهی در اوج شادی صدای خنده ات را می شنیدم تو با من می خندیدی و در غم مرا در آغوش می گرفتی. خدایا دوستت دارم
این بار بی دلیل تنها دوستت دارم به خاطر خودت نه به خاطر چیزه دیگری...می شود؟

خدای من توبزرگی..عزیزی....رحیمی.....

اما دلم میگیرد از این دنیا از این تقدیر که نمی دانم چه از جانمان می خواهد....دلم می گیرد ازاین همه نعمتی که هست اما گرسنه زیاد است....چشمانه گریان زیاد است.....دستان مهربانی نیست.....خدای من دلم می گیرد وقتی پوشیده در لباس های فاخر لبخند می زنیم و دستانمان پراز نعمت و اسایش است و همسایه مان از سرما به خود می لرزد ولب هایش خشک است....

یا لطیف!این رسم دنیاست که اشک سنگریزه شود و روح سنگ و صخره؟این رسم دنیاست که شیشه ای بشکند و دلهای نازک شرحه شرحه شود؟

 بگذار با لحنی ساده سخن بگویم......

خدایا من همیشه از دلگیری هام به تو شکایت میکنم ..هرچی ندارم یا هرچی دارم وحواسم بهشون نیست یا اونی که اگه ندارم از تنبلی و سستی خودم هست رو گردنت میندازم ....دادو بیداد میکنم ...گریه میکنم ....جیغ میزنم بد میگم...اونوقت ساکت میشم واروم گریه میکنم ..میدونم ..میدونم اون موقع است که تو بغلم کردی و نوازشم میکنی ...بعد من میمونم وپشیمونی ..یا اون موقع هایی که میگم این ومیخوام میگی نه .... ناراحت میشم ...بعد همون موقع یه چیزی بهم نشون میدی که میفهمم تو خیلی چیزا بهم دادی ومن حواسم نیست ......خدایا میدونم انقدر گناه کردم که دیگه حقم نیست نگام کنی ولی از همین جا فریاد میزنم دوســـــــــــــــت دارم.....

خداجونم من که جز تو کسیو ندارم.....به خودت قسم هیشکی منو نمی فهمه....همیشه احساساتمو خفه می کنم....از گفتن دوستت دارم خوشم نمیاد.....از ابراز محبت بدم میاد...اما به تو نه.....یه عالمههههههههههههههه دوست دارم و بهت می گم.....اما به موجوداته خاکی ای که فرستادی نمی تونم....همیشه از اون مشکلـــــــــــــــــ..................... که خودت می دونی می نالم و دنباله جوابم که فقط تو می تونی بهم بدی آخه کسی نمی دونه فقط تو ازش باخبری......ومن می دونم یه روز مجازات می شم....یه مجازاته سخت.....می شه دوسم داشته باشی؟

ممنون از دوستای خوبم حضور-ارسطو-یه عاشق-خانوم میم

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 21:18 نويسنده شیما |

 

 

 

 

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 17:27 نويسنده شیما |

دنیایی که در ان زندگی می کنیم:

 

اگر همه ی جمعیت کره ی زمین ۱۰۰ نفرباشد

بانسبت هایی که امروزه وجود دارد داریم:

۵۷نفراسیایی ۲۱نفر اروپایی۸نفر افریقایی

و ۶نفر امریکایی(ازامریکای شملی و جنوبی)

۵۲زن و ۴۸مرد

۳۰نفر سفیدپوست و ۷۰نفر رنگین پوست

۳۰نفر مسیحی اند و ۷۰نفر مسیحی نیستند

۶نفر۵۹درصدکل  ثروت دنیا را دارا هستند که از امریکای شمالی اند

۸۰نفر در فقرزندگی می کنند

 ۵۰ نفر از سو تغذیه خواهند  مرد

۷۰نفر می توانند بخوابند

تنها ۱ نفر تحصیلات عالی دارد

فقط ۱نفر کامپیوتر دارد 

اگر شما:

هرگز مرگ خویشاوندی را در جنگ ندیدید

اگر هیچ گاه برده نبوده اید

اگر هنوزشکنجه و اذیت و ازار نشده اید

بدانیدکه از ۵۰۰ میلیون نفر خوشبخت ترید

اگر خوراکتان را دریخچال نگه می دارید

وپوشاکتان رادرکمد

اگر سقفی بالای سردارید

وجایی برای خواب

از ۵۷درصد کل جمعیت دنیا ثروتمند ترید!

پس قدر خود رابدانید

+ تاريخ شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 20:51 نويسنده شیما

قشنگه وقتی دلت از همه دنیا پره یکی باشه که بش تکیه کنی...قشنگه وقتی سقف دنیا باهمه ی غماش و غصه هاش روی سرت خراب میشه باز یکی باشه که تورو اززیر اواربیرون بکشه....

قشنگه وقتی  دستت از همه چی کوتاست دست اون اونقد بلند باشه که دستتو بگیره....

قشنگه وقتی میگی ببخش بگه بخشیدم بخشیدم فقط تو غصه نخور....

قشنگه  اینکه هروقت بخوای اونو اون باشه...تنهات نذاره...قشنگه وقتی صدبار شکستی دلشو صدبار ببخشه ...

قشنگه وقتی  فک میکنی رسیدی ته خطو...ته چایی که داری سقوط میکنی فقط خشکیو سیاهیه یه دریا پهن کنه...

 

قشنگه اینکه همیشه یکی باشه که وقتی از دسش دادی تازه یادت بیاد چی رو  از دست دادی....

قشنگه که یه نفرواسه این باشه که تنهاییتو پر کنه...ولی قشنگ نیست وقتی تنهایی و غمی نداری  اون هیچ جایی توی زندگیت نداشته باشه..

قشنگ نیست وقتی مثه من  هزارهزار بار زدی زیر قولت اشک بریزی باتمام وجود بگی فقط یه بار دیگه اما باز بزنی زیره قولت...به خوده خودش قشنگ نیست....

اگه تعداد خطهای نوشته هام از 10تابیشتر بشه همه ضربدر بالایی رو با اعصاب خوردی کلیک میکنن اما تو همیشه گوش میدی...خدایا به تو میگم هیچی ارزش نداره مهم اینه که توراضی باشی همه چی به درک خودتو عشقه......

خدایا میبینی من چقد حقیرم دربرابرت خدایا میبینی حرفایی که اون روز همون روز یادم نیست یه روزی توی گذشته خوندم چقد راست بود......

خدایا من خیلییییییییییییییییییی گفتم ببخش اما باز......هردفعه باکلی خواهش اما باز خرابش کردم......خطای من به گردنه کسی نیست....اما تو میدونی منم نمیدونم از کجااومده اخه من از کی شکایت کنم ها؟از کی؟....خدایا جلورو ببین گذشته رو ببین همش بنبسته ....خدایا من از تو میپرسم...بهم بگو....

میبینی دارم از خودم انتقام میگیرم جلوهمه میگم کسایی که اصلا نمدونن چی میگم  خدایا اگه میفهمیدن خودت میدونی چی میشد....فقط تو میدونی ....اینجاکسی کاری به کاره من نداره....دارم از خودم شکایت میکنم خدیا توباید "من"رو مجازات کنی....خودت میدونی چرا....دارش بزن... من شاکیم ...اون باید بمیره...من ازش خسته م تمام زندگیمو نابود کرده......منو ازاد کن.....من تحمل ندارم....این وسط زجر میکشم خودت میدونی........حقه منو ازش بگیر...من این "من"و نمی خوام...اون مزاحمم میشه...ازار دهنده س ...من تاتهش رفتم میدونم دیگه تهی وجود نداره همین جااخرشه.... ازاین بدترم مگه میشه.....خودت میدونی.....

هجومه بن بستو ببین هم پشت سر هم روبه رو....

راه سفر بامن کجاست من از تو میپرسم بگو.....

بن بسته این عشقو ببین هم پشت سر هم روبه رو....

راه سفر بامن کجاست من ازتو میپرسم بگو....

گریه کنم یانکنم حرف بزنم یانزنم....

 


 

 

  

 

+ تاريخ دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 23:9 نويسنده شیما